نمیدانم تو میدانی
دل من در هوای دیدنت بیتاب گردیده ؟
سراپای وجودم در فراقت اب گردیده ؟
نمیدانم تو میدانی
ز هجرت دیدگانم همچو دریایی ز خون گشته ؟
غم و دردم فزون گشته ؟
و از تب در میان بسترم چون شمع می سوزم ؟
برای دیدن رویت
دو چشم اشکبارم را بروی ماه می دوزم...
و با او از غم و رنج درونم راز می گویم ؟
نمیدانم تو میدانی
که من اینک درون بستر خود سخت می گریم ؟
و اکنون در فضای خاطرم
پیچیده عطر جانفزای خاطرات تو
کنون با خاطرات عشق شیرینت
چه زیبا عالمی دارم ؟
و بی تو ای عزیز من
چه جانفرسا غمی دارم ؟
هنوز اوای تو در گوش جانم سخت می پیچد
نگاه اشنایت در نگاهم گرم می خندد
و می گرید دل دیوانه ام امشب
دل حسرتکش با شادی و عیش و طرب بیگانه ام امشب
و اکنون من درون بستر خود
با غم دوری در اغوشم...
و از دوری تو چون مرغکی بی اشیان
حیران و سرگردان و با اندوهی افتاده بر دوشم
کنون تنها تو را خواهم ... ترا...
زیرا :
تو دنیای خوش جاوید من هستی...
شکوفا غنچه امید من هستی...
واسه اینکه :
تو تک ستاره سهیل من هستی
